پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

ناناز شیطون بلا 8 ماهگیت مبارک

دختر طلا    شیطون بلا    مبارکهههههه صد ساله بشی عزیزم خیلی شیطون شدی.باورم نمیشه این دختر آروم مامانه!!ظاهرا به مامان و خاله مرجانت رفتی.خدا خودش کمکم کنه!! مامانی جونم هفته پیش 2 شب رفتیم ارنگه(روستای اجدادی بابایی تو جاده چالوس).خیلی صفا کردیم.شرشر آب و صدای جیرجیرک و درختهای پر از توت و سبزی درختها و ماه شب 14 شعبان....همه چی باصفا بود.سامان و باباش هم اومدن و یه شب موندن.خیلی خوش گذشت مخصوصا به من که یه کم بهم استراحت دادی و حسابی با خودت و سامان بازی میکردی و غذاهاتم خیلی خوب میخوردی همش فکرم به این موضوع درگیر بود:کاش یه روستایی بودم مامانی خیلی با نمک نانای میکنی.همش قر می...
27 تير 1390

پنجمین سالگرد عروسی مامان و بابا

دختر گلم 5 سال پیش در چنین روزی مامان و بابا پیمان آسمانی با هم بستند که تا وقتی زنده اند در کنار هم شاد و پر انرژی برای رسیدن به اهداف عالی تلاش کنند. چه زود گذشت این 5 سال ....ولی پر از خاطرات قشنگ و به یادموندنی.از فارغ التحصیلی مامان و خریدن مطب بابا بگیر تا خونه خریدن  ولییییییییی هیچکدوم این اتفاقات به شیرینی اضافه شدن تو دختر مهربون به زندگی ما نبوده و نخواهد بود. خدا تو رو برای ما نگهداره و به ما توانی بده که بتونیم خوب خوب آداب زندگی رو بهت یاد بدیم همونطور که مامان و بابای ما خوب رسم زندگی رو یادمون دادند.دست پر محبت مامان و بابامون رو میبوسیم و از خدا سلامتی و طول عمرشون رو میخوایم. دختر نازم قدر باب...
27 تير 1390

تجریش خونم کم شده بود!!

سلام عسلکم دیروز در یک اقدام ناگهانی تصمیم گرفتم برم تجریش.آخه ادم چند وقت یکبار هوس میکنه!ولی پایه باید داشته باشی که من نداشتم.البته مرجان و هاله گفتن ما هم باهات بیایم ولی به قول خودمون پیچوندمشون.حوصله ندارم 2 تا دختر نوجوون باهام باشن همش مواظبشون باشم و بعدشم جفتشون خوشگلن وقتی مردا نگاشون میکنن حرصم درمیاد خلاصه پریناز رو گذاشتم و با یه نامه پر از اعمال(خریدای لازم!!)رفتم تجریش.ولی طبق معمول نتونستم خرید کنم.اصلا من میرم تجریش گردش کنم.دوست دارم همه جا سر بزنم از پاساژ قائم و تکیه و همه جا...دنبال کفش و مانتو بودم که خیییییییلیییییییییی مانتوها بی ریخت بودن.کفشهای تابستونی هم فقط به درد بی جوراب بودن میخورد. ...
21 تير 1390

مامانی دلتنگم...

پریناز طلای مامان سلام نمیدونم چرا دلم گرفته.خیلی چیزا ذهنمو درگیر کرده از جمله زرده تخم مرغ نخوردن تو!! این که شوخی بود ولی خدایی این ماه مامانتو خیلی حرص دادی و برعکس ماه پیش که حسابی پوفی میخوردی این ماه کم اشتها شدی تا حالا یه زرده تخم مرغ کامل نخوردی.کامل که چه عرض کنم نصفشو هم خوب نخوردی.مامان جون میگه اینقدر سر غذا خوردن این بچه حرص نخور بچه به این تپلی ولی کو گوش شنوا.از صبح که بیدار میشم فکر و ذکرم غذا درست کردن برای تو شده.همینم هست که فکر میکنم اگه برم سر کار برام بهتره.هم کمتر به تو گیر میدم هم خودم ذهنم باز میشه اتفاقا یه داروخانه نزدیک خونه آگهی داده برای داروساز.تصمیم گرفته بودم برم.مامان جون میگه من ...
18 تير 1390

روزهای پرهیاهو

د ختر نازم   چند روزه همش مشغولیم و تو حسابی خسته شدی یه کمم بداخلاق شدی ودوست داری بخوابی ولی سخت میخوابی.البته خونه خودمون خوب میخوابی ولی امان از روزایی که بریم خونه مامان بزرگها.حق هم داری خوب همش شلوغ پلوغه.آخه مامان ایران و بابا حمید روز دوشنبه 6 تیر به سلامتی از مکه برگشتن.خیلی بهشون خوش گذشته بود.خییییلیییییییی دلشون برات تنگ شده بود.بالاخره خاله مرجان هم رفت خونه خودشون.دیگه این روزای آخر حوصله اش سر رفته بود و دلش مامانشو(سوغاتیاشو )میخواست.دست مامان جون درد نکنه کلی لباسای خوشگل برات آوردن عمه فریده و شوهرش هم جمعه 10 تیر رفتن مکه و هاله جون اومد تهران پیش خاله مرجان.دیگه حسابی سرشون گرم شده و خاله یه...
12 تير 1390

نیم سالگرد خوشبختی هزار باره مامان و بابا مبارک

دخمل ناناز مامان و بابا شش ماهگیت مبارک امروز صبح رفتیم واکسن شما رو زدن.الهیییییییییی قربونت برم چه مظلوم گریه میکردی.چوفتش بشه خانومه سوزن بهت زد!!تا ظهر پات درد میکرد بابایی از سر کار اومد خیلی جیغ میزدی اونم دلش سوخت عصر نرفت مطب تا اگه گریه کردی تنها نباشم ولییییییی نشون به اون نشون که نشسته کشوی مدارکشو مرتب میکنه و تو روی پای من لالا کردی!خدا رو شکر حالت بهتر شد. دلم میخواست به مناسبت 6 ماهگیت و دندون در آوردنت برات جشن بگیرم ولی هم خونه هنوز کامل مرتب نشده هم من و بابایی خیلی خسته ایم.امشب 3 نفری جشن میگیریم عسلم دیروز هوای دل مامانیت بارونی بود آخه این مدت خیلی به من و بابایی فشار اومد و خسته شدیم.از اینکه حتی...
3 تير 1390

سفر به الیگودرز!

به دعوت عمو حامد و زن عمو منا روز ١٢ خرداد صبح زود به سمت الیگودرز راه افتادیم .حدودا ٥/٥ ساعت راه بود و از شهرهایی مثل قم و خمین رد شدیم.توی راه خیلی دختر خوبی بودی و انگار ذوق زده بودی که مسافرت میرفتی چون همش الکی میخندیدی و جیغ میزدی قربونت برم.وقتی رسیدیم مامان بزرگ اینا هم اونجا بودن و روز قبل رسیده بودن.چند روز دور هم بودیم و هم به ما خوش گذشت هم اونا از غریبی و تنهایی نجات پیدا کردن!!زن عمو همش به تو میگفت پرنسس من! یه روز گلپایگان و خوانسار هم رفتیم.خوانسار واقعا شهر خوشگلی بود .سر سبز و پر درخت. به قول مامان بزرگ الیگودرز نرفته بودی که رفتی!! روز یکشنبه ١٥ خرداد برگشتیم تهران. (متاسفانه خاله طاووس به رحمت ...
3 تير 1390

ناز نازی من هفت ماهه شد

دختر خوشگل مامان دیگه حسابی داری بزرگ میشیا!!خیلی بانمک و شیطون بلا شدی و دل همه رو میبری.الهی که همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه جای مامان ایران و بابا حمید خالیه.دلم براشون تنگ شده ولی خوش به حالشون چه جای خوبین مامانی دلم هوای سر کار رفتن داره.فکر نمیکردم به این زودی دلم بخواد برگردم سر کار ولی از خونه موندن خسته شدم و گاهی روحیه ام کسل میشه.اگه جای خوب در حد 2-3 روز بتونم کار پیدا کنم شاید برم. امروز رفتیم اجاق گازی که انتخاب کرده بودمو خریدیم.ایشالا سوپها و پوفی هایی که با این اجاق میپزمو بهتر و بیشتر از همیشه بخوری.ازت راضیم سوپهای مامان رو خوب میخوری مخصوصا از وقتی که آلو میریزم بیشتر دوست داری. فردا وقت د...
3 تير 1390

شله زرد دندونی!!

نفس نفس من سلام مرسومه برای دندون درآوردن نی نی  آش دندونی میپزن که هیچ شباهتی به آش نداره هر چی حبوبات دستشون میرسه میپزن بدون سبزی اسمش میشه آش دندونی.از اونجایی که دیگه معده ها ضعیف شده من تصمیم گرفتم شله زرد برات بپزم.دیروز ٢٨/٢ یه دیگچه شله زرد بار گذاشتم.تو هم کمی تب داشتی به خاطر واکسن.ولی عجب شله زردی شد.خونه اطرافیان پخش کردیم.الهی که همیشه تنت سالم و دندونات سفید باشه.البته من با بابایی شرط کردم که خودش به دندونات رسیدگی کنه بالاخره اون کارشه! مامان جون دیروز یه گردنبند چشم نظر نقره بهت کادو داد که دندونای خوشگلت چشم نخورن!!   ...
3 تير 1390

اسباب کشی

  دختر خوشگل مامان سلام عسلم بالاخره بعد از ١ ماه کار بازسازی خونه تموم شد و دو شنبه ١٩ اردیبهشت به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم.یک ماه سختی رو گذروندیم.بابایی که همزمان با کار مجبور بود با همه جور کارگر و بنا و نقاش و ... سر و کله بزنه  منم که مشغول جمع کردن وسایل بودم و تو که همش انتظار بازی داشتی.دیگه خیلی کلافه بودیم و خدا خدا میکردیم کارها به خوبی پیش بره و تموم بشه.روزهای آخر مامان جون و مامان بزرگ میومدن کمکم و من فقط میخواستم تو رو نگه دارن و باهات بازی کنن خدا رو شکر خونه خوشگلی شد ... چه اتاق خوشگلی داری عزیزم.دیوارهاشو یاسی کردیم.خودت هم خیلی دوست داری و کلی ذوق میکنی راستییییییی...
3 تير 1390
1